تبليغاتX
سرنوشت بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
كسي كه مزه رنج و سختي را نچشيده نيكي و احسان در نزد او جايگاهي ندارد.امام موسي كاظم(ع)


ولین سال ..اولین احساس ..اولین سال بدون..و تنها به خاطر تو زیستن...

چه زیباست به خاطر تو و برای تو زیستن


خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه خودمونو دیده باشیم

تمون لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما باخبر بود خودش ما رو برای هم

نمی خواست



چه سخته مال هم باشیم و بی هم میبینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دور از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو می دونی چقدردلگیره این عشق


همه لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما باخبر بود خودش ما رو برای هم

نمی خواست




اولین سال بدون تو و اولین سال ابراز احساسم

ولی تنها با این کارم تو را از دست دادم

می بینی هنوزم نتونستم به یادت نباشم

از خودم بدم میاد ولی باز هم از خودم گذشتم

تنها خدا بالاترین و بهترینه................


می بینی دارم از تو فرار می کنم ....

اینجوری هم من راحت ترم هم تو.....

آخه دوست ندارم دیگه ببینمت....

دیگه دوست ندارم بیشتر از این اذیتت کنم...

دارم میرم تا برای عید تو رو نبینم ......


با این حرفها ته دل من خالی نمیشه ولی فقط می خواستم بگم...........

عیدت مبارک .........

امیدوارم همیشه شاد و خندان ببینمت....

یادت نره خدا رو هیچ وقت فراموش نکنی.......

*********************************************************

منصور:

عیده و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه
گریم میگیره با هر بهونه
رفتی و موندم با این همه درد
هرگز نمیشه فراموشت کرد

عیده و امسال عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم
عیده و امسال تنهای تنها
به جای عیدی عزیزم
من تو رو میخوام


اگر چه نیستی
یاد تو اینجاست
عشقت توی قلب ماهاست
هر جا که هستی
خدا به همرات
دعای خیر پشت و پنات!

هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات
هر جا که رفتی
خدا به همرات
هر جا که هستی
خدا به همرات


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 1:0
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل

***
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

***
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان

***
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من

***
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده

***
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش

***
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

***
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود

***
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

***
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس

***
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

***
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست

***
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست

***
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است

***
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد

***
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

***
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم

***
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر

***
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر

***
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند

***
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود

***
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:57
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري



شعر: دیگه خوابشو ببینی******

وقتی گفتم عاشقم باش چرا با دلم نموندی

شدی عاشق غریبه

جون و قلبمو سوزوندی

فکر می کردم واسه قلبم تو پناه آخرینی

دل نمی دم به روغهات دیگه خوابشو ببینی

از همون اول دروغی

تو بدون دلم رو بردی

آره فهمیدم دلتو به غریبه ها سپردی

سهم من نشد از عشقت حتی یه عشق زمینی

نمی خوام ناز و اداتو دیگه خوابشو ببینی

فکر نکن می تونی ساده باز توی قلب من بشینی

نمی خواهم ناز و اداتو دیگه خوابشو ببینی

فکر می کردم واسه قلبم تو پناه آخرینی


دل نمیدهم به دروغات

دیگه خوابشو ببینی

سهم من نشد از عشقت حتی یه عشق زمینی

نمی خوام ناز و اداتو دیگه خوابشو ببینی

گفتی شهر آرزوهام مثل یه شهر فرنگه

مگه خوابشو ببینی که دلم با تو یه رنگه

نمی هواهم از تو بخونم برو از پیشم دوباره

توی شب روی چشمام می زارم جای تو من یه ستاره

فکر نکن خیلی ساده می تونی دوباره توی قلب من بشینی

حرف آخر من همینه

دیگه خوابشو ببینی

*************************************

يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا

به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا

باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بريادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا

به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا


باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا


چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا

گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بركشته تو گريه روا نيست مرا

كشته تو گريه روا نيست مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:55
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
نامه ای برای تو

با درودي پاك مي آغازم اين پيغام

روزگازت با كه بي من بگذرد خوش باد
اي طلايي رنگ
اي ترا چشمان من دل تنگ
راستي من از كدامين راز با تو پرده بر گيرم
منكه چونان كودكي دلباخته بازيچه اش را بي تو غمگينم
تو بداني آسمان ديدگانم را نه ابري جز بروياي تو آكنده چه خواهي كرد:
قلبت آیا مهر با من هيچ خواهد داشت؟
چشمت آيا راست با من هيچ خواهد گفت؟
كاش با من مهربان بودي !
اي طلايي رنگ
اي تو را چشمان من دلتنگ
زندگي را با ترنم هاي رنگين نگاهت بسته مي بينم
با من آن را مشگران را آشتي فرماي
تكدرختي دور و تنها مانده ام اي باد كولي پاي
با من از گلگشت زرين بهاران مژدگاني ده
من تورا بانوي قصر پرشكوه عشق خواهم كرد
اي طلايي رنگ
اي ترا چشمان من دلتنگ
عشق ما چون هيمه اي افسرده اما گرم
باني فسرده فروغي زير خاكستر
انتظار كنده هاي خشكتر را مي كشد بي تاب
يكنفس اي باد كولي پاي
دامن پرچين مهر افزاي خود بگشاي
تا كه انرا پر ز بار شعله هاي عشق گردانيم
من سطبر شانه هايم را بخرمن هاي آتش وام خواهم داد
اي طلايي رنگ
اي ترا چشمان من دلتنگ
من غرور بس گرانم را كه نيلي غبار اسمان ها مي تكاند بال چون شكسته پر عقابي
در حصار چشمهايت بندي لبخنده اي كردم
من نگاه مهربانم را كه از اعماق قلبم ريشه مي گيرد
شادمانه تا به صبح انتظارت مي دوانم گرم
تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح ان ديدار
عشق من

تا نامه اي ديگر خداحافظ

************************

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...
آفتاب كه مي شود
پرندگان كه مي خوانند
با خودم مي گويم
حتماً حالش خوب است
كه جهان هنوز اينهمه زيباست

...
من فقط يك راه را مي شناسم
آنهم صراط مستقيمي ست كه به رنگ چشمان ....

تو مي رسد!
آموخته ام تو را بچشم
بي آنكه فرو دهمت
بي آنكه در من حل شوي
يا در تو حل شوم
آموخته ام تو را بچشم
بي آزار
بي صدا
به سادگي...
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:44
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
منتظر موندم به راهت تا همیشه ، چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه
انتظار تلخه مثل مردن ،مثل عشقی خام و باطل
وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی
وای میخوام داد بزنم از این جدایی
وای دیگه مردم ،دیگه مردم چه قدر تو بی وفایی مگه من با تو بد کردم خدایی
هرچی میخوای بگی بگو اما نگو دوستت ندارم
هرکاری میخوای بکن ولی نگو میری از کنارم
تر خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون
تر خدا دشمنام به روی من انقدر نخندون
به خدا من میمیرم از این جدایی
به خدا من میمیرم اگه نیایی
به خدا من میمیرم اگه فردا بیاد و باز تو نیای

******************************************




نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن .....
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد .....
کاش بودی و دستای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنیهات میشد......
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم .......
بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی
برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای
نیست برای ادامه زندگی جز انتظار آمدنت ......
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:41
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري


گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز توجایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره


اگه تورو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو ميشمارم

منو ببخش اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چينم

منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب ميبينم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:35
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
خیال کردم بری میری از یادم......

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشق تر شدم از اونی که هم بود بدتر شد من

صبح و شب این شده کارم که واسه چشمات بیدارم

تو خدای عاشقهایی تو تمام کس و کارم

تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی منو دیدی

تو نگذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست

اگه چیزی هم هنوز هست............................!!!!!!!!


******************************************************

شعر تقدير
باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:29
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

سلام.



نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست
دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:19
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

سلام خدمت شما دوست عزيز  .بالاخره پس از ماه ها فراموشي پسورد وبلاگ بالاخره تونستم پسورد را  پيدا كنم  مشكل اين بود كه caps lock  را روشن نميكردم و هر چيزي ميزدم ايراد ميگرفت.
خوب اميدوارم باز هم مثل گذشته با نظرات خوبتان منو ياري كنيد. متشكرم .


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 20:26
  به قلم: محمد   | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري